حكيم ابوالقاسم فردوسى

308

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

هومان و لهاك و فرشيدورد و گلباد و نستيهن همه دو روى ، رياكار ، و سيه‌دلند . اگر آنچه گفتم بجا نياوريد ، به جان و سر شهريار ايران كه دمار از مرز توران برمىآورم . نه شنگل به جا مىمانم نه خاقان چين ، و نه يك تن از گردان توران زمين . هومان به شنيدن اين سخنان سخت ترسيد چه دريافت كه پهلوان ايران همه گنهكاران را از دودمان او مىداند . به رستم گفت : اى پهلوان ، اگر نام خود را به من بگويى شادمان به جايگاه خود مىروم ، و هر چه گفتى به سران سپاه مىگويم . پيل تن جواب داد : نام مرا مجوى ، هر چه گفتم به آنان بگوى . اين را نيز بدان دلم به حال پيران مىسوزد زيرا تنها او از كشته شدن سياوش خسته دل و غمگين است . او از تركان يگانه مردى است كه آخر انديش و آهسته است . اگر مىتوانى او را نزد من بفرست تا با او ساعتى به گفتگو بنشينم . مشورت پيران با هومان و خاقان هومان در حالى كه از شدت بيم رنگ از رويش پريده بود به اردوگاه بازگشت و به پيران چنين گفت كاى نيكبخت * بد افتاد ما را از اين كار سخت كه اين شيردل رستم زابلى است * بدين لشكر اكنون ببايد گريست سخن گفت و بشنيد پاسخ بسى * همى كرد ياد از بد هر كسى بجز بر تو بر كس نديدمش مهر * فراوان سخن گفت و بگشاد چهر از اين لشكر اكنون ترا خواستست * ندانم كه بر دل چه آراستست چو بينيش با وى سخن نرم گوى * برهنه مكن تيغ و تندى مجوى پيران به هومان گفت : اگر اين پهلوان رستم است دوران سرورى ما به پايان رسيده و گاه سوكوارى ماست . چنان بيمناك و هراسانم كه پندارم آتش به بر و بوم ما در افتاده است . آن گاه پيران خسته دل و شوريده حال پيش خاقان رفت و گفت : اى شاه ، اكنون كار ما سخت شوريده و دشوار شده است . همان